ای دنیا..چه بدیاوری هستی!
خداوند

بی نهایت است و لامکان و بی زمان

امابه قدر فهم توکوچک میشودو به قدر نیاز توفرود میاید وبه قدر

آرزوی توگسترده میشود

یتیمان را پدر میشودومادر

محتاجان برادری را برادر میشود

عقیمان راطفل میشود

ناامیدان راامیدمیشود

گم گشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نورمیشود

رزمندگان راشمشیر میشود

پیران را عصامیشود

و

محتاجان به عشق را عشق میشود

اما به شرط ..



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1390ساعت 10:9 PM  توسط ثریا  | 

سلام به دوستان خوبم

به وبلاگم خوش اومدین

خوشحال میشم اگه نظربدین

ویا انتقادکنین

لطفآ یه سری هم به عناوین مطالب وبلاگ بزنید

(نوشته های قبلی رو هم مطالعه کنید)

ممنون از همتون!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 3:32 PM  توسط ثریا  | 

به نظر من خیلیا فقط اسم و رسم یه جایگاهی رو یا یه شان و مقامی رو با خودشون یدک میکشن..

در حقیقت پاش بیوفته معلوم میشه خیلی هم نباید به این القاب دل بست..چون اختیار خیلی چیزا رو ندارن..

مثل همه ما ها که لقب "اشرف مخلوقات" رو داریم ولی خدایی هیچ(...) هم نمیتونیم بکنیم..


آخه هیچ اختیاری هم بهمون داده نشده که... فقط و فقط منتش به سرمونه که تکون میخوریم .. چپ میریم .. راست میریم .. میگن شماها اشرف مخلوقاتید..

من اگه اختیاری داشتم.. اینجوری نمی موند که..

خر کیف میشدم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 12:14 PM  توسط ثریا  | 

امروز یه مطلبی خوندم

"تو نمی توانی همه آدمهای دنیا را راضی نگه داری....کمی به خاطر خودت زندگی کن"

نمیدونم تا چه حدی درسته؟؟؟

ولی بدجور منو به فکر انداخته...

یعنی میشه بی خیال "خیالات" آدما بود؟؟؟

میخوام بی خیال دنیا و همه دنیا باشم..

یعنی میشه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1392ساعت 3:25 PM  توسط ثریا  | 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1392ساعت 12:44 PM  توسط ثریا  | 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است وجهنميان را هدايت مي كند و....

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن
كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1392ساعت 12:29 PM  توسط ثریا  | 

خدایا حواست هست ؟؟؟

صدای هق هق گریه هایم

از همان گلویی می آید که تو

از رگش به من نزدیک تری...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1392ساعت 12:16 PM  توسط ثریا  | 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی


+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1392ساعت 9:32 PM  توسط ثریا  | 

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد
 
کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن
 
عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست
 
سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه
 
کنار سفره‌ی خالی یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون می‌دن
 
نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی‌بخشه
 
گمونم یادشون رفته همه یک روز می‌میرن
 
جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز می‌فهمن چه جوری زندگی کردیم
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1391ساعت 11:15 AM  توسط ثریا  | 

به یادت می آورم تا بدانید زیبا ترین منش آدمی محبت اوست.
پس محبت کنید . چه به دوست و چه به دشمن.
که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.

(کورش کبیر)
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1391ساعت 10:51 AM  توسط ثریا  | 

خداوند..

             به فرشتگان عقل داد بدون شهوت..

             حیوانات را شهوت داد بدون عقل..

             و انسان را شهوت داد با عقل..


اگر انسانی عقلش به شهوتش غلبه کند بهتر ازفرشتگان است..

واگر انسانی شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حیوانات است..

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 9:20 PM  توسط ثریا  | 

روزگارا..

تواگرسخت به من می گیری

با خبر باش

که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیر تر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک..باور دارم

دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 10:45 PM  توسط ثریا  | 

پیرزنی درخواب،خدارودیدوبه اوگفت :

))خدایامن خیلی تنهام، آیامهمان خانه من میشوی؟))

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1391ساعت 10:31 PM  توسط ثریا  | 

باید باکره باشى، باید پاک باشی!

براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند !

چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است.

  قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند..

اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را

نیز مردان ساخته اند!!

                                             من زنم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1391ساعت 10:17 PM  توسط ثریا  | 

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آه..ای دریغ و حسرت همیشگی..

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1391ساعت 10:42 PM  توسط ثریا  | 

/شعری از زنده یاد فریدون مشیری/

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

مپندارید بوم ناامیدی باز

به بام خاطر من می کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:3 AM  توسط ثریا  | 

خدايا!
من دلم قرصه!
كسي غير از تو با من نيست
خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست
كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته
يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته
فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم
كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم
خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن
شنيدم گرمه آغوشت
اگه ميشه منم جا كن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 0:1 AM  توسط ثریا  | 

مبر به موی سفیدم گمان به عمر دراز

جوان به حادثه ای زودپیر میشود گاهی..

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 1:48 PM  توسط ثریا  | 

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت /

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند/

 شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد../

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟/

شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه

 پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟/

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر

 آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در

 برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که:همانا تو خود پدر منی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 1:34 PM  توسط ثریا  | 

آنروز که ما حسرت نان می خوردیم

سر در بر هم به زیر پر می بردیم

تا سیر شدیم جدا از هم گردیدیم

ای کاش که از گرسنگی می مردیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 6:30 PM  توسط ثریا  | 

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی

نترس;گردوی کوچک!

آنچه سیاه می شود.. روی تو نیست;

دست آنهاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 6:28 PM  توسط ثریا  | 

نه صدایش را نازک کرده بود

نه دستانش را آردی ..

... از کجا باید به گرگ بودنش شک می کردم ..؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 6:17 PM  توسط ثریا  | 

گرگ ها هرگز گریه نمی کنند; اما گاهی چنان عرصه زندگی برایشان تنگ می شود
 
 
که برفرازبلندترین قله کوه می روند و دردناک ترین زوزه ها را می کشند..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 5:37 PM  توسط ثریا  | 

مهم نیست که دلم شکسته

مهم اینه که خدا توی دلهای شکسته است ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 5:15 PM  توسط ثریا  | 

هرگاه خداوند بنده ای را دوست بدارد او را گرفتار میکند

اگر صبوری کند او رابر میگزیند

و اگر سپاس گذاری کند او را گلچین می کند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 5:0 PM  توسط ثریا  | 

دل حرم خداست

پس غیر از خدا را در حرم الهی جای مده!

 

امام صادق ع

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 4:49 PM  توسط ثریا  | 

اگر در زندگیت به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد..

آهنگ زندگی را آن چنان ادامه بده که هیچکس نداند بر تو

چه گذشت...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 4:47 PM  توسط ثریا  | 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب /  کارام درون دشت شب خفته است

دریایم ونیست باکم از طوفان     /  دریا همه عمر  خوابش آشفته است

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 10:37 PM  توسط ثریا  | 

ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ...

ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ , ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 1:17 AM  توسط ثریا  | 

به کودک خیابانی که چسب زخم میفروخت..
گفتم:تمام چسب زخم هایت راهم که بخرم..
باز نه زخم های من خوب میشود نه زخم های تو...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 12:24 PM  توسط ثریا  |