|
|
|
|
|
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدر فهم توکوچک میشودو به قدر نیاز توفرود میاید وبه قدر آرزوی توگسترده میشود یتیمان را پدر میشودومادر محتاجان برادری را برادر میشود عقیمان راطفل میشود ناامیدان راامیدمیشود گم گشتگان را راه میشود در تاریکی ماندگان را نورمیشود رزمندگان راشمشیر میشود پیران را عصامیشود و محتاجان به عشق را عشق میشود اما به شرط .. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستان خوبم به وبلاگم خوش اومدین خوشحال میشم اگه نظربدین ویا انتقادکنین لطفآ یه سری هم به عناوین مطالب وبلاگ بزنید (نوشته های قبلی رو هم مطالعه کنید) ممنون از همتون!
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خدایا حواست هست ؟؟؟ صدای هق هق گریه هایم از همان گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیک تری... |
||
|
|
|
|
|
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با
صداى
ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه
خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى
میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا
میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام،
حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این
هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا
حرف
نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان
و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به
سخن باز کنی با او حرف بزنی
|
||
|
|
|
|
|
بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه کنار سفرهی خالی یه دنیا آرزو چیدن بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون میدن نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمیبخشه گمونم یادشون رفته همه یک روز میمیرن جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز میفهمن چه جوری زندگی کردیم
|
||
|
|
|
|
|
به یادت می آورم تا بدانید زیبا ترین منش آدمی محبت اوست. پس محبت کنید . چه به دوست و چه به دشمن. که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست. (کورش کبیر)
|
||
|
|
|
|
|
خداوند.. به فرشتگان عقل داد بدون شهوت.. حیوانات را شهوت داد بدون عقل.. و انسان را شهوت داد با عقل.. اگر انسانی عقلش به شهوتش غلبه کند بهتر ازفرشتگان است.. واگر انسانی شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حیوانات است.. |
||
|
|
|
|
|
روزگارا..
تواگرسخت به من می گیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیر تر از دیروزم گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند لیک..باور دارم دل خوشی ها کم نیست زندگی باید کرد!
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
باید باکره باشى، باید پاک باشی! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند ! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است. اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!! ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آه..ای دریغ و حسرت همیشگی.. ناگهان چقدر زود دیر می شود! |
||
|
|
|
|
|
/شعری از زنده یاد فریدون مشیری/ چرا از مرگ می ترسید؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ مپندارید بوم ناامیدی باز به بام خاطر من می کند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
من دلم قرصه! كسي غير از تو با من نيست خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن شنيدم گرمه آغوشت اگه ميشه منم جا كن...
|
||
|
|
|
|
|
مبر به موی سفیدم گمان به عمر دراز جوان به حادثه ای زودپیر میشود گاهی.. |
||